رضا قلى خان ( هدايت )
728
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كه به فارسى درخش كويند نيشان بمعنى نشان است ملا مظهر كفته بيناست آنچنانكه ببيند به روى سنك * نيشان پاى مور بشبهاى تار اسب نيشك بكسر نون و سكون يا و شين معجمه كورهايست يعنى شهريست از شهرهاى سيستان در ميانه آن و بست قريهاى بسيار است و بلدهء آن يكى است و يكى از دروازهاى زرنك يعنى شهر سيستان را دروازه نيشك كويند كه از آنجا به شهر بست مىروند نيشو بالفتح و ضمّ شين نوعى از آلو كه آن را آلوى تبرى كويند و بمعنى نيشتر حجّام نيز آمده نيشهنى خرد كه شبانان نوازند خاقانى كفته زان نى كه از ان نيشه كنى نايد جلّاب هم او كفته با ساز باربد چه كنى نيشهء شبان و اين در اصل پنجه بوده و صاحب جهانكيرى پيشه خوانده به همين معنى و آن خطاست نيفه بالكسر جاى بندكذراندن ازار و شلوار و بمعنى پوستين نيز آمده شرف شفروه كفته شير كز مالش عدل تو دباغت يابد * كردنش نرمتر از نيفه روباه شود شيخ نظامى كفته آمد و پيشش دوسه جولان كرفت * نيفه روباه بدندان كرفت هم او كفته بسا نافهء مهر ناكرده باز * ز نيفه بسى جامهء دلنواز در فرهنك جهانكيرى و شرفنامه بمعنى بقچه كفتهاند كه رخت پوشيدنى در آن كذارند و همين بيت نظامى را شاهد كرده كه كذشت و در جهانكيرى بمعنى بند ازار كفته چنان كه از شعر امير خسرو نيز فهميده مىشود مرددم از شهوت آماده زد * زن كره نيفه نر و ماده زد اكر اين شعر كمال را شاهد مىآورد اولى بود كه كفته همچون طناب تافته چون ميخ كوفته * چون خيمه سال و مه زده چون نيفه بسته باد و رشيدى كفته كه نيفه اماله نافه است و نافه آنچه نسبت بناف دارد و نافه مشك را از اين جهت كويند و جاى بند ازار نيفه نيز از آن كويند كه بناف نسبت دارد و بند ازار را نيز توان كفت كه نسبت بناف دارد و نيفه بمعنى مطلق پوستين نيست بلكه پوستى است كه از حوالى ناف روباه و مانند آن مىكيرند و نرمتر از پوستهاى ديكر است نيك با اول مكسور بمعنى خوب معروف است آن را نكو نيز كويند و بمعنى بسيار نيز آمده و نيك بد يعنى بسيار بد فخر كركانى كفته يكى زن چون بود با دو برادر * نباشد در جهان زين نيك بدتر نيل بمعنى رود مصر مشهور است مولوى كفته رود نيل است اين حديث جانفرا * يا ربش در چشم قبطى خون نما وز يكى است معروف چنان كه انورى كفته جامهء جاه تو را نقش همى بست فضا * و آسمان جامهء خود رنك همىكرد به نيل و سپند سوخته را نيز كويند كه بر پيشانى و بناكوش طفلان مالند براى دفع چشمزخم انورى كفته نيل خواهد رخ خورشيد مكر وقت زوال قصر * ميمون تو را ناقص از آن سازد نى نيلپر و نيلوفر كلى است معروف و رنك كبود و رنك ديكر و بيشتر در آب رويد و چون از آب سر برآورد از تابش آفتاب بشكفد چنان كه شعرا كفتهاند بآفتاب برآيد زاب نيلوفر حكيم قطران كفته بر كنار جوى بر سبزه كبودى جاى جاى * چون فشانده بر پرند سبز عمدا نيلفر سراج سكزى كفته رزم تو نوبهار شد زانكه در او برآورد * نيلفرى حسام تو از تن خصم ارغوان نيله يعنى نيلى و كبود فرخى كفته ز بهر سوك او مادر بپوشد جامه نيله نيلرام بكسر اول نام فرشتهء كه پرورنده و ربّ النوع برف و باران و تكرك است نيملك بالكسر و ياى معروف كرفتن پوست و كوشت بسر دو ناخن كه آن را نشكنج نيز كويند نيماشكنى حلوائى است و آن را نيمشكرى نيز كويند كمال اسمعيل كفته هركه فاسق باشد اكنون مى خورد * وانكه او زاهد بود نيماشكنى نيمترك بكسر نون و فتح تا و سكون يا و كاف بمعنى كلاهخود باشد كه روز جنك بر سر كذارند نيمتنه جامه آستين و دامن كوتاه كه نيمتن را فروپوشد نيمچرخ كمان تخش را كويند و آن نوعى از كمانست چنان كه انورى كفته اى بجاهى كه از علو بفكند * نيمچرخ تو چرخ را از دست اثير آخسيكتى كفته كردن چو نيم قوس و در آهنك تك چنان * كز نيمچرخ و هم جهد ناوك كمان نيمخايه بمعنى كنبد است زيرا كه بر نيم بيضه مرغ ماند خاقانى كفته اى چتر تو زير سايهء چرخ * زردى ده نيمخايهء چرخ